مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

346

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از بقچه بدرآورد و بعجوز بداد و گفت : اين از جملهء چيزهاست كه من به اين سرزمين آورده‌ام . چون عجوز ، او را بديد ، در عجب شد و بملكزاده گفت : اى نكوروى ، اين حله را قيمت چند است ؟ ملك‌زاده گفت : اين متاع مختصر ، قيمت ندارد . عجوز سخن اعادت كرد . ملكزاده گفت : به خدا سوگند من اين حله را قيمت نخواهم گرفت . اگر ملكه او را قبول نكند ، به تو بخشيدم . منت خداى را كه مرا با تو شناسا كرد كه اگر مرا حاجتى روى دهد ، تو به من يارى خواهى كرد . عجوز از سخن گفتن نغز و بسيارى كرم و ادب او خيره مانده ، به او گفت : اى خواجه ، نام تو چيست ؟ ملكزاده گفت : نام من اردشير است . عجوز گفت : به خدا سوگند اين نامى است عجب . كه اين نام بفرزندان ملوك نهند . و ترا مىبينم جامهء بازرگانان دارى . ملكزاده گفت : پدرم با من محبت داشت . اين نام بر من بنهاد . از نام ، پى به نسبت نتوان برد . عجوز گفت : اى فرزند ، قيمت متاع خود بگير . ملكزاده سوگند ياد كرد كه چيزى نگيرد . آن‌گاه عجوز گفت : اى فرزند ، بدان كه راستى ، بهترين چيزها است و اين كرم كه تو با من ميكنى ، بىغرضى نيست . تو مرا از كار خود بياگاهان ، شايد ترا حاجتى باشد كه من در قضاى آن ترا يارى كنم . در آن هنگام ، ملكزاده با او بپوشيده داشتن راز پيمان بست و حكايت خود به او حديث كرد و محبت خود را با دختر ملك بر وى بنمود . عجوز سر بجنبانيد و بملكزاده گفت : سخن راست همينست . و لكن اى فرزند ، تو امروز از بازرگانان شمرده مىشود . اگر كليدهاى گنج روى زمين با تو باشد ، ترا بازرگان همىگويند . اگر بخواهى كه مقامى از رتبت خويشتن برتر جوئى ، بايد دختر قاضى را بخواهى و يا دختر امير خواستگارى كنى . اى فرزند ، چون است كه تو جز دختر پادشاه ، ديگرى نميخواهى ؟ كه دختريست خردسال و به كارهاى دنيا آگاهى ندارد و در تمامت عمر از قصر خويشتن بيرون نيامده و او با چنان خردسالى ، خردمند و دانا و نكوكار است و پدرش جز او فرزندى ندارد و او در نزد پدر از جان عزيزتر است . و اى فرزند ، گمان مكن كه كسى اين سخن به او تواند گفت . مرا نيز به گفتن